دلنوشته(55)

خرید بک لینک

عروسی

روز خاطره انگیزی بود ولی حوصله تعریف کردن مو ب موی اتفاقات رو ندارم... بعد از کلی جریانات رسیدیم تالار و بعد حدود سه ساعت سمیه رو تو لباس عروس دیدم... فقط اشک ریختم... فقط اشک ریختم...

خیلی خوشگل شده بود خیلی براش خوشحال بودم از ته ته دلم خوشحال بودم براش

اولش مامانش اینا هیشکی مارو نمیشناخت وبعد از ی سری اتفاق شناختنمون و کلی هم تحویلمون گرفتن... این وسط مسطاهم ی خبرایی شد ک بعدا صداش درمیاد

خستگی راه فقط اذیتمون کرد ک اونم رفع شد خداروشکر

خدا کنه امشب بتونم بخوابم...

وااای مقاومت مصالح...

دلنوشته(49)...

ما را در سایت دلنوشته(49) دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 111 تاريخ: جمعه 9 مهر 1395 ساعت: 19:14

صفحه بندی