دلنوشته(57)

خرید بک لینک
خواب
بعد از نماز صبح ک خوابیدم تا همین الان ک بیدار شدم همش خواب تو رو دیدم... وااای چقد دلتنگت بودم
ممنون ک اومدی خوابم... اومده بودی خوابگاه... محل بهت نذاشتم ولی دلم میتپید برات یکسره...
بعدشم تو خونمون بودی... بعدشم باهم توی ی قایق بودیم وسط ی دریاچه ی خیلی بزرگ هیییشکی هم نبود پیشمون... دوتایی هم ماسک اکسیژن داشتیم انگاری وسط دریاچه اکسیژن نبود... یهو منبع اکسیژنت تموم شد نفست رفت... اینقدر ترسیدم ک همه تنم میلرزید... ی دستگاهی داشتم گذاشتم جلو دهنت و هوا دادم تو شش هات... دیدم داری نفس میکشی ماسک خودمو گذاشتم جلو دهنت...
خیلی فیلم هندی بود ولی چون بودی توش حالم خیلی خوب شد... ی ذره دلتنگیم کمتر شد دیگه اونقدر بیتاب نیستم... مرسی
یکی دیگه از هم اتاقی هام ازدواج کرد... فاطمه ک جدید اومده بود و ترم سه بود با یکی از همکارای انجمن اسلامیشون باهم ازدواج کردن... تو اتاق فقط من و سحر مجردیم...
دیشب ی هم اتاقی جدید اومد... ی دختر سن بالاااای ارشد... خدا منو ببخشه ولی اصلا ازش خوشم نیومد... کوهدشتیه و رفتار اولش اصلا ب دلم ننشست و ازش زده شدم... بقیه هم ک نبودن فقط خودم بودم... خدایا دوستت دارم شراره رو فرستادی پیشم دختره مجبور شد بره سالن مطالعه درس بخونه
قراره شلوغ کنیم فرار کنه
دیشب ساعت 11 خوابم برد... الانم میخوا برم کلاس دارم
دلنوشته(49)...

ما را در سایت دلنوشته(49) دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 126 تاريخ: سه شنبه 13 مهر 1395 ساعت: 2:05

صفحه بندی