دلنوشته(58)

خرید بک لینک

هم اتاقی جدید

اصصصلا حال روحی درستی ندارم... حس میکنم روحم مریضه... حس میکنم افتاده ی گوشه و از درد ب خودش میپیچه... حوصله هیچی رو ندارم... فقط دلم میخواد زودتر برم خونمون...

این دختر ارشد کوهدشتیه میخواد امشب براش پاور پوینت درست کنم... اصلا حوصله ندارم و میدونمم اگه اینکارو انجام بدم تا اخر ترم باید درگیر تحقیقا و پاورهاش باشم چون خودش هییچی بلد نیست... حتی نمیدونست متنی ک توی فلش داره رو چکار کنه ک بشه رو کاغذ بخونه!! با کلی راهنمایی بهش فهموندم ک باید ببره انتشاراتی بده براش پرینت بگیرن!! من موندم چجوری لیسانس گرفته! کار با اینترنت هم اصلا بلد نیست... سنشم زیاده.. خدایا نصیب گرگ بیابون نکن... خدایا خودت میدونی من اولش بخاطر ثوابش قبول کردم کمکش کنم ولی خودت دیدی ک جزو اون دسته از ادماس ک بفهمه کاریو بلدی دیگه ولت نمیکنه... منم خب درس دارم خیر سرم ترم پنجم

از طرفی هم دلم برا اون پسر بیچاره میسوزه ک داره لحظه شماری مبکنه من برم تویسرکان ببینیم همو ک شاید ب درد هم بخوریم... ی هفته س ول کنم نیست... سه چهاربار بهش گفتم من اصلا نمیخوام ازدواج کنم... رفت ولی 12ساعت نشد برگشت... همشم میگه من احساستو درست میکنم تو فقط بیا حرف بزنیم... راستش از قیافشم خوشم نیومد زیاد... عکسش تو اینستا بود... از طرفی هم فامیلیش ی چیزیه ک من ی همکلاسی دوران دبیرستان داشتم هم فامیلی اون بود اصلا دختر درستی نبود خانوادشم افتضاح بودن... میترسم از فامیلا یا اشناهای اونا باشه چون اصلا دلم نمیخواد حتی یک درصد باهاشون فامیل شم... اصلا خانواده درستی نیستن

نمیدونم باید چکار کنم واقعا نمیدونم!!

رفتم ادرس وبلاگمو تغییر بدم گفت شما قبلا ی وبلاگ دیگه هم ساختی نمیشه عوض کنی الان... اون وبلاگو خیلی امتحانی ساختم ک یادبگیرم بعدم حذفش کردم... الان اجازه تغییر ادرس نمیده... یا باید همینجا بمونم ک اصلا دوس ندارم تو ادرسشو داشته باشی... یا باید کلا قید هرچی تا الان نوشتمو بزنم...

راستی... اتفاق خوب تو این هفته این بود ک تو رفع نواقص حذف و اضافم درست شد... نمیدونم گفتمش قبلا یا نه... ولی خداروشکر خدایا خیلی خیلی خیلی دوستت دارم با اینکه ی وقتایی خیلی زجر میکشم و حس میکنم فقط نگام میکنی... ولی ی وقتایی اینقدر حسم بهت قوی میشه ک دلم میخواد بغلت کنم اینقدر فشارت بدم تو اغوشم اینقد فشارت بدم ک ک وجودمون یکی بشه باهم دیگه... لال بشم اگه بخوام کفر بگم ب جون خودم کفر نیست... خودت میدونی من دیوونه ام همیشه همینجوری باهات حرف میزنم...

خدایا بیا دستتو بده ببرمت جلو اینه ببین مو سفیدام چقدر زیاد شده... امروز باز جلو اینه دست انداختم باز کردم همون لحظه سه چهارتا جدید دیدم...

خدایا بیا کتفمو بمال برام خیلی درد میکنه... خدایا اگه این پسره قسمت نیست ی کار کن نشه... خودت میدونی تحمل ی شکست دیگه رو ندارم... ی جا خوندم اومدن ادما تو زندگی ادم اتفاقی نیست و ی حکمتی توشه... حکمت اون قبلی رو نفهمیدم... نتیجه ای هم جز خورد شدنم نداشت... اینقدرم بی احساس شدم ک هرچی این پسره میگه میزنم تو پوزش... چند وقتی هم هست دیگه باهاش حرف نزدم... ولی اگه قراره قوی تر و سنگ تر از اینم بکنی نمیخوام مرسی! بذار زندگیمو بکنم ببین چقد دختر خوبی شدم چقد دوستت دارم... افرین قشنگم شبا بغلم کن ک زود خوابم ببره... مخصوصا. امشب ک اینقدر کتفم داغونه

دلنوشته(49)...

ما را در سایت دلنوشته(49) دنبال می‌کنید

برچسب: دلنوشته 58, نویسنده: بازدید: 141 تاريخ: چهارشنبه 14 مهر 1395 ساعت: 22:54

صفحه بندی