دلتنگی
اومدم پیش خالم... فعلا ک نشستیم تو کافی نت ببینیم ک کارش تموم میشه ان شاءالله...
دارم ثانیه شماری میکنم برم خونه... خیلی دلتنگ و خسته ام
ی دروغی گفتم ک از زیر بار کشی برای یکی دیگه در برم... اولش قبول کردم گفتم ثواب داره بلد نیست... موندم چجور لیسانس گرفته!!
ولی بعدش فهمیدم ازون ادماس ک ب دوش دیگران کاراشو میکنه... اصلا ازش خوشم نیومد...
منم امروز فرار کردم موقعی ک نبودش اتاق... وقتی هم اومدم بهش دروغ گفتم... ازون موقع هم با خدا جر و بحثمونه ک چرا دروغ گفتم...
خداهم تنبیهم کرد... تا ی مسیر طولانی رفتم برا کتابخونه، بسته بود... خدایا خدا کنه تنبیهم کردی بخشیده باشیم... حقم بود قبول دارم... ولی ببخش دیگه...
کاش اینقدی ک رو نِرْوِ من میری برا ی دروغی رو نِرْوِ بقیه هم میرفتی ک اینقد راحت ب ادما دروغ نگن...
البته میدونم منو بیشتر از همه دوس داری... مث من ک از همه بیشتر دوستت دارم
ما را در سایت دلنوشته(49) دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 111