تنها
اومدم خوابگاه خوشحال ازین ک امشب تنهام، ساعت 9 نسرین اومد... همون ارشده
گفت حدود 6 ساعت وایساده سر ایستگاه ماشین نیومده ک بره
ی ذره دلم سوخت ولی متوجه شد ک اصلا خوشحال نشدم از اومدنش
بیشتر هم بیرونه.... کمتر میاد تو اتاق... فک کنم میره پیش هم شهریاش
عصری ک داشتم میومدم بعد از بدرقه سمیه ک با شوهرش رفت اومدم سر ملک... یادم افتاد ک خیلی وقته دلم هوس سمبوسه کرده ولی نخریدم... رفتم ی سمبوسه خریدم ولی چون اصولا تو خیابون چیزی نمیخورم(صرفا بخاطر خانمهایی ک باردارن وبچه ها ک دلشون نخاد) گرفتمش دستم پلاستیکشو محکم بستم ک یخ نکنه و نشستم تو اتوبوس... دلم داشت میرفت... نمیدونستم در برابر ی چیز خوراکی میتونم اینقدر ضعیف باشم... اینقدر دلم میخواستش ک حس میکردم دیگه نمیتونم تحمل کنم...ی مقداری ک اتوبوس خلوت شد دراوردم و شروع کردم ب خوردن... هیچ وقت اینقدر عاشق خوردن نبودم... هیچ وقت تا این حد ارزو نکرده بودم ک ی چیزی تموم نشه... و هیچ وقت ب خودم فحش نداده بودم ک چرا دو تا نخریدم...
خلاصه با ولع تمام خوردمش و چون شب بود و دختر جلوییم هندزفری زده بود صدای ملچ مولوچ و قرچ قوروچمو نمیشنید با خیال راحت ازین ک کسی نمیبینه. خوردمش و خیلی هم چسبید... کاش ی بار اون موقع ک اراک بودی بهت میگفتم برام سمبوسه بخری.... از دست تو خوردنش ببین چ لذتی داشته!! خیلی چیزارو از دست دادم ک میتونستم توو بودنت داشته باشم... ولی ب خودم حق میدم... هم یهویی اومدی هم کم موندی... فرصت فکر کردن نداشتم
ما را در سایت دلنوشته(49) دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 131