
خدایا خوش به حالتxa0 در آن بالاها نشسته ای نه عزیزی از دست داده ای .... نه منتظر آمدن کسی هستی... و نه غم از دست دادن کسی دلت را پرآشوب میکند... چه زیبا گفت شریعتی : خدایا تو را چه کسی در آغوش میگیرد که اینگونه آرامی... .... خدایا من مهدی رو از دست دادم...باورت میشه؟؟ خودم باورم نشده هنوز... همش فکر میکنم بازم چند شب رفته پادگان نیستش... فکر میکنم بازم ازون قهرای طولانیه... فک میکنم ی مدت کوتاهی رفته مسافرت... یا گوشیش شارژ نداره باز...xa0 بهرحال میاد.... همش فکر میکنم بازم میاد... خوش بحالت.. x...
ادامه مطلب
00:00 _عمقش زیاد بود...اما زمانش کم حسرت بو کشیدنِ موهایِ بارون خوردت موند تو دلم . +هنوز همه ی چتامونو دارم سرِ همون ساعتی که هر شب پیام میدادی(22:30) مثل معتادی میشم که مواد بهش نرسیده، کلافس، دست و دلش میلرزه.... میرم تو اتاق موسیقیِ مورد علاقتو پِلی میکنم(رستاااااک) هی تکرار میشه شروع میکنم از اون بالایِ بالا خوندن حرفامون از اونجایی که با فعل جمع حرف میزدیم از اونجایی که با اسمِ فامیلی همدیگه رو صدا میکردیم میام پایین یکم لحنمون خودمونی تر شده میام پایین تایم حرف زدنمون بیشتر شده میام پایی...
ادامه مطلب
11:11 دیشب ی نرم افزار دانلود کردم کل اس ام اس هامونو ذخیره کرد شاید بخوام گوشیمو عوض کنم حیفه پیامات بپره...xa0 ی مقداریشونو تو همون نرم افزار خوندم کلا دیشب ب گریه گذشت تا 2 زااار زدم با حرف زدنت... چقد دلتنگتم 6 روز مونده ب تولدت برات جشن میگیرم...
ادامه مطلب
19:19 دلم گرفته...xa0 کفش خریدم فردا میرم اراک اخر هفته مامان اینا میگن باید بیام خونه... ولی تولد توئه... چکار کنم؟؟ چطور بیام؟؟ دلمو چجور راضی کنم؟؟ اگه بیام نمیتونم برات تولد بگیرم... اگه بیام نمیتونم برات کیک بخرم... جشن بگیرم... لباس خوشگلارو بپوشم... ارایش کنم... اگه بیام نمیتونم برم پارک پیروزی... بشینم تو همون الاچیق اگه بیام نمیتونم راحت برات گریه کنم...xa0 نمیام... هیچجا نمیام دلم گرفته... خیلی دلم گرفته...
ادامه مطلب
چقدر این شعر در همه زمانی وصف حال منه... چقد دوستش دارم گفتم ای دل، نروی؟ xa0خار شوی، زار شوی xa0بر سرِ آن دار شوی xa0بی بَر و بی بار شوی نکند دام نهد؟ xa0خام شوی، رام شوی؟ xa0نپَری جلد شوی، xa0بی پر و بی بال شوی؟ نکند جام دهد؟ xa0کام دهد، ازلب خود وام دهد؟ xa0در برت ساز زند، رقص کند، xa0کافر و بی عار شوی؟ نکند مست شوی؟ xa0فارغ از این هست شوی؟ xa0بعد آن کور شوی، xa0کر شوی، شاعر و بیمار شوی؟ نکُنَد دل نکَنی، xa0دل بکَنَد، xa0بهرِ تو دِل دِل نَکُنَد؟ xa0برود در بر یار دگری، xa0صبح که بیدار شو...
ادامه مطلب
دلتنگی اومدم پیش خالم... فعلا ک نشستیم تو کافی نت ببینیم ک کارش تموم میشه ان شاءالله...xa0 دارم ثانیه شماری میکنم برم خونه... خیلی دلتنگ و خسته ام ی دروغی گفتم ک از زیر بار کشی برای یکی دیگه در برم... اولش قبول کردم گفتم ثواب داره بلد نیست... موندم چجور لیسانس گرفته!! xa0 ولی بعدش فهمیدم ازون ادماس ک ب دوش دیگران کاراشو میکنه... اصلا ازش خوشم نیومد...xa0 منم امروز فرار کردم موقعی ک نبودش اتاق... وقتی هم اومدم بهش دروغ گفتم... ازون موقع هم با خدا جر و بحثمونه ک چرا دروغ گفتم... خداهم تنبیهم کرد.....
ادامه مطلب
هم اتاقی جدید اصصصلا حال روحی درستی ندارم... حس میکنم روحم مریضه... حس میکنم افتاده ی گوشه و از درد ب خودش میپیچه... حوصله هیچی رو ندارم... فقط دلم میخواد زودتر برم خونمون...xa0 این دختر ارشد کوهدشتیه میخواد امشب براش پاور پوینت درست کنم... اصلا حوصله ندارم و میدونمم اگه اینکارو انجام بدم تا اخر ترم باید درگیر تحقیقا و پاورهاش باشم چون خودش هییچی بلد نیست... حتی نمیدونست متنی ک توی فلش داره رو چکار کنه ک بشه رو کاغذ بخونه!! با کلی راهنمایی بهش فهموندم ک باید ببره انتشاراتی بده براش پرینت بگیرن!!...
ادامه مطلب
u200fای کاش کسی باشد وکابوس که دیدی در گوش تو آرام بگوید خبری نیست! یا کاش کسی باشد و آرام بگوید: دستان من اینجاست؛ ببین! دردسری نیست ...
ادامه مطلب
خواب بعد از نماز صبح ک خوابیدم تا همین الان ک بیدار شدم همش خواب تو رو دیدم... وااای چقد دلتنگت بودم ممنون ک اومدی خوابم... اومده بودی خوابگاه... محل بهت نذاشتم ولی دلم میتپید برات یکسره...xa0 بعدشم تو خونمون بودی... xa0بعدشم باهم توی ی قایق بودیم وسط ی دریاچه ی خیلی بزرگ هیییشکی هم نبود پیشمون... دوتایی هم ماسک اکسیژن داشتیم انگاری وسط دریاچه اکسیژن نبود... یهو منبع اکسیژنت تموم شد نفست رفت... اینقدر ترسیدم ک همه تنم میلرزید... ی دستگاهی داشتم گذاشتم جلو دهنت و هوا دادم تو شش هات... دیدم داری ن...
ادامه مطلب
15:15 #مقاومت_مصالح #خستگی #بی_حوصله #هیلاری_سلنا_اینّا...
ادامه مطلب
عروسی روز خاطره انگیزی بود ولی حوصله تعریف کردن مو ب موی اتفاقات رو ندارم... بعد از کلی جریانات رسیدیم تالار و بعد حدود سه ساعت سمیه رو تو لباس عروس دیدم... فقط اشک ریختم... فقط اشک ریختم...xa0 خیلی خوشگل شده بود خیلی براش خوشحال بودم از ته ته دلم خوشحال بودم براش اولش مامانش اینا هیشکی مارو نمیشناخت وبعد از ی سری اتفاق شناختنمون و کلی هم تحویلمون گرفتن... این وسط مسطاهم ی خبرایی شد ک بعدا صداش درمیاد خستگی راه فقط اذیتمون کرد ک اونم رفع شد خداروشکر خدا کنه امشب بتونم بخوابم...xa0 وااای مقاومت م...
ادامه مطلب
حذف و اضافه طولانی ترین بیکاری وبلاگ رو توی این پنج روز تجربه کردم...از روزی دو الی چهار پست رسیدم ب اینجا ک بعد از پنج روز دارم مینویسم... اتفاقاتی ک توی این هفته افتاد رو با جزئیات برای کسی نگفتم تاحالا...ولی سر دلم سنگینی میکنه...دلم میخواد بنویسمشون... جمعه 26شهریور راه افتادیم سمت اراک با عمه و عزیز که جامون خیلی تنگ بودو من از اومدن ائنا خیلی ناراحت بودم چون خیلی دلم میخواست مامان بیاد باهام و این راه طولانی رو خودم تنها عقب بشینم و راحت باشم....صبح زود راه افتادیم و وقتی رسیدیم خوابگاه به...
ادامه مطلب
خوش به حال تو که از حال خودت خبر داری که دلتنگ خودت نمیشوی که منتظر نیستی که هر وقت بخواهی خودت را داری... ...
ادامه مطلب
تنها رفتم خانه فرهنگ مقاومت پیدا کنم نبود...قیمتشم بالاست وگرنه میخردیمش...حتی دست دومش...17000تومن فقط دست دومشه... شانس ما که اینقدر کتاب لازم داریم گرون شد...باید برم سراغ ترم بالاییا امشب خوابگاه تنهام...اول شب خوف داشت ی مقداری دلم گرفته بود ولی الان عادت کردم...مخصوصا اهنگای رستاک میتونه ب ادم کمک کنه وقتایی ک تنهاس... فرداهم قرار شد با فرزانه بریم بیرون برا ناهار سمبوسه بخوریم......
ادامه مطلب
غزل! هم صحبت دیرینه ام؛ تنها شریک غم! من از دیوانه ماندن خسته ام، دست از سرم بردار غلط کردم! اگر یک شب نباشی این دل کوچک شبیه تکه سنگی می شود بر سینه ی دیوار... امید صباغ نو...
ادامه مطلب
...
ادامه مطلب
برنامه ریختیم برای تولد خاله مرجان...یک سری هماهنگی ها انجام دادم ک احتمالا امشب اتفاق می افتد...امروز هم رفتم کادوی تولدش را گذاشتم در خانه اش و امدم......
ادامه مطلب
تعطیلی همین روزها وبلاگ را کاملا میبندم... دوشب است نیستی...حدس زدم رفته باشی مشهد...چون اگر پست بودی امروز را باید میامدی خانه... وبلاگت را بالای یک ماه است اپدیت نکرده ای...دلتنگ حرف زدنت ک میشوم میرم پیام هایمان را میخوانم...کاش زودتر بنویسی تا بفهمم این روزهایت چگونه میگذرد... جهت ثبت در خاطره: sinmimre.blog.ir مطمئنم هیچ وقت فراموشت نمیکنم...ممکن است جزئیات یادم برود ولی مطمئن باش خودت را فراموش نمیکنم...پنجم و ششم اردیبهشت را فراموش نمیکنم... 00:00xa0 ب فکرتم...دوستت دارم...
ادامه مطلب